غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
662
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
به كشيدن پيشكش و اظهار اخلاص مبادرت نموده منظورنظر التفات گشتند در خلال اين احوال بمسامع جاه و جلال رسيد كه حاكم شام ملك اشرف نام حاجب على را كه در سلك امراء او انتظام دارد به اخلاط فرستاده و او حدود آذربايجان را تاخته متعرض رعايا ميگردد و ملكه از تبريز باخلاط رفته با حاجب اختلاط مينمايد سلطان جلال الدين از شنيدن اين سخن عنان صبر و تمكن از دست داده بعظم انتقام اعلام ظفر انجام برافراخت و اطراف اخلاط را غارتيده چون در ظاهر شهر نزول فرمود شنود كه جمعى از سپاه مغول متوجه عراق گشتهاند بنابرآن از در اخلاط برخواسته روى بدان جانب آورد و ميان سلطان و مغولان حرب صعب دست داده در آنمعركه سلطان غياث الدين از برادر روىگردان شده عازم لرستان شد لاجرم لشگر تاتار غالب گشته سلطان منهزم باصفهان رفت و جمعى را كه در جنگ سستى كرده بودند معجر پوشانيد و پردلانرا بدرجهء امارت رسانيد و در شهور سنه خمس و عشرين و ستمائه سلطان جلال الدين نوبت ديگر عزم رزم گرجستان كرده با وجود قلت سپاه اسلام و كثرت اهل كفر و ظلام بگرجستان درآمد و ملك آن بلده با بسيارى از اهل عناد در برابر سلطان عالىگهر صف قتال آراسته چون آنجماعت باضعاف مضاعف ملازمان موكب همايون بودند دغدغه تمام بر ضمير منير سلطانى راه يافت و به پشتهء برآمد مشاهدهء كافران مينمود در آن اثناء نظرش بر بيست هزار كس از قوم قيچاق افتاد كه در ميمنهء سپاه كرج ايستاده بودند و حال آنكه نوبتى سلطان محمد قصد استيصال آنجماعت كرده بود و به جهت شفاعت سلطان جلال الدين از سر جريمه ايشان گذشته بنابرين سلطان جلال الدين قاصدى با يكتاى نان و قدرى نمك نزد قبچاقان فرستاد و پيغام داد كه ظاهرا حقوق سابق كه دربارهء شما ثابت دارم اقتضا نموده كه در روى من شمشير مىكشيد قوم قبچاق از شنيدن اين سخن منفعل شده مركز خالى گذاشته آنگاه پادشاه صايب تدبير بسردار گرجيان خبر فرستاد كه امروز الاغان ما ماندهاند اگر مصلحت باشد از طرفين دلاوران يكيك بميدان آمده حرب كنند و فردا بجنگ سلطانى اقدام نمائيم حاكم گرجستان اين ملتمس را مبذول داشته پهلوانى از ميان آيشان بميدان آمد و ازين جانب سلطان جلال الدين متنكروار بيت ز لشگر برون تاخت بر سان شير * بنزد جوان اندرآمد دلير و هم از گرد راه نيزهء بر مقتل آنكافر زد كه از پشت زين بر روى زمين افتاد و سه پسر آن لعين متعاقب هم بمحاربت سلطان مبادرت نموده بر اثر پدر راه دوزخ پيش گرفتند و بعد از ايشان از ناور كه بغايت عظيم الجثه بود در برابر سلطان جلال الدين آمد و سلطان حملات او را بچابك دستى رد فرمود بارگير سلطان از كثرت جولان بيتاب و توانشده بود نزديك به آن رسيد كه پادشاه دينپرور به زخم تيغ از ناور از پاى درآيد اما در كرت آخر كه آنكافر حمله كرد سلطان خود را از اسب پايان انداخت و تبرى بر سر از ناور زد كه از شدت آن تا اسفل السافلين در هيچ مكان آرام نيافت دوست و دشمن از مشاهدهء آنحالت آواز تحسين باوج عليين رسانيدند و گرجيان دلشكسته گشته سلطان